موج کره ایی – موج ایتالیایی – موج ...
هنوز مدت زیادی از پخش سریال جواهری در قصر نمی گذرد. سریالی که با ورودش و استقبالی که از آن شد مجالی داد که موج جدیدی از سریالهای تلویزیونی وارد کشور شود. موجی که دست اندرکاران ساخت برنامه های کره ایی از آن به عنوان موج کره ایی نام می برند.
ادامه مطلب
قدم زدن در خیابان ولیعصر
چند دقیقه ایی حس و حال و مقامتان را کنارگذاشته و بیایید قدم زنان طول خیابان ولیعصر را با هم بپیمایم. فارغ ازطرزفکرواندیشه و پُست ومقام و آنچه که هستید. به زبان ساده ترهالهٔ تقدس خود را دقایقی کنارگذاشته و همنوا با جعیت پرسه زن این خیابان کنارآنها قرارگیرید و اززاویهٔ دید آنها بنگرید.
ادامه مطلب
مرگ و زندگی روزمره
سلام ....... ۥمرد. .....مۥرد.
چی؟!!
گفت سرم درد می کنه می خوابم شاید خوب شد.....خوابید و بلند نشد. همین.
از شنیدن این واژه ها چنان شوکه شده ام که نمی دانم کجا ایستاده ام و چه می کنم.
چه راحت !
تا دیروز روی زمین راه می رفت و امروز مرده است و فردا زیر خاک.
به راحتی یک خواب. خوابید و بلند نشد و من هنوز نتوانسته ام بگویم خدا بیامرزدش.
زیمل و باختین و دوسرتو و ... جلوی چشمهایم رژه می روند و همچنین واژه مرگ . کلمه زندگی روزمره نیز این میان می دود. میان ذهنم.
از مرگ و عزرائیل شنیده اییم و دیده اییم مرگ چگونه میان باورها و عملهایمان قد علم می کند ، ولی این بار فرق داشت.
شاید کاری داشت که می خواست انجام دهد .شاید آرزویی ،حرفی ،حلالیتی ،...نمی دانم !!
بلاخره چیزی که به کسی بسپارد . ولی مجال نیافت.
مرگ و تولد با زندگی روزمره ما عجین شده اند ولی در دنیای پیچیده امروز عوامل عبرت انگیز دیروز، حکم بیگانه زیمل برایمان پیدا کرده اند و یا حتی گاهی یاد آور چیز وارگی لوکاچ اند و در برابرمان قد علم می کنند ، به وقت مراسم .
اگر دیروز مرگ آغاز تولد جدید بود و عبرتی برای زندگان ، امروز ابزاری است برای به یاد سپردن زندگی و به جلوه در آوردن مدهای جدید. خرما و حلوا و چای جای خود را به شیرینی و قهوه می دهد و ...!
مراسم تدفین فردا چگونه خواهد بود ،؟ نمی دانم. ولی می دانم که مرگ تا دیروز واژه ایی غریب به نظر نمی آمد و امروز وحشت سراپایم را گرفته است.
نه ترس از نیست شدن بلکه خوف فراموشی مرگ و به خاطره سپرده شدن آن ، که با انتقال تجربه هم نمی توان چیزی را تغییر داد. البته اگر در نظر بگیریم تجربیات انتقال پذیرند. ( باختین کجایی که یادت به خیر )
مادرم هنوز نمی داند. وای از لحظه ایی که همبازی کودکی و همراه جوانی خود را زیر خاک بیابد.
کجایی جوانی که یادت به خیر ؟
نمی دانی عزیزم ، و هرگز درک نمی کنی . زیرا به عمرت کلاغ ندیده ایی . کلاغی که مقابل پاهایت رژه رود و تو از ترس آنکه به سویش نظر اندازی نگاهت را دزدیده و به سنگفرش رنگارنگ خیابان نظر انداخته و فرار کنی . فرار از خودت – از خودت که متعجب شده ایی از فرار گنجشکها . گنجشکهایی که امروز کلاغها هم جا پای آنها نمی گذارند.
نمی دانی عزیزم ، و هرگز درک نمی کنی ، که روزگاری خوراندن غذا به سگها و گربه ها شریف تر از خوراک خوراندن به گرسنگانی از جنس خودمان بود . شریف تر برای آنکه متمایزت کند از دیگری – و تو ، تو شوی با تمام خصویات جدید . آری نمی دانی ، زیرا امروز سگ و گربه ایی در خیابانها نمی بینی ، حتی راه های جدیدی برای بر افراشتن پرچم هویت پیدا شده – راحت تر و کم خرج تر از مد .!
نمی دانی عزیزم ، و هرگز درک نمی کنی . زیرا آنچه من دیده ام امروز کهنه تر از آن است که درخششی در چشمانت ایجاد کند و پاسخی باشد برای ذهن کنجکاوت .
می دانم ، جای سنگ فرش خیابان ولی عصر را ریلها پوشانده اند ، همین ریلهای روانی که قدم به قدم خاطره مرا – نه خاطره ما را – از ذهنها دور ساخته .
جای تک تک درختهای سر به فلک کشیده این خیابان روح انگیز را ساختمانهایی که قصد دارند با فلک برابری کنند گرفته و تو نمی توانی نقش خاطره حرفهای عاشقانه ما را بر آنها بخوانی . از جوی آب نیز خبری نیست .
نمی دانی عزیزم و هرگز درک نمی کنی . نمی دانی که روزی این خیابان محل گم شدن و پیدا شدن بوده . گم شدن نقابهایی که بر صورتها زده می شود و پیدا شدن افراد جدیدی در پس این نقابها . آری می دانم تجربه های دیروز من کهنه تر از آن است که به کارت آید. صدای نوازش باد در میان برگهای درختان این خیابان جای خود را به صدای حرکت چرخ بر روی ریل داده . ریلی که کشیده شده تا تو زود ترعبور کنی . عبور ، نه از خود درونت بلکه عبور از آنچه که به دست خود بنا کرده ایی.
آری عزیزم ، می دانم !!! واژه کلاغ نیز برایت نا آشنا است . زیرا جای این پرنده سیاه پوش را ماشینهایی گرفته که بر فراز آسمان در حرکتند و تو غافل مانده ایی از گم شدن رد پای گنجشکها بر زمین . زیرا ریل بندی خیابان جهت سرعت در حمل و نقل تجربه جدیدی به زندگی تو وارد کرده که خاطره ایی می شود برای بازگو کردن آن در آینده – برای عزیزترین هایت .
فرازهایی از متن فکس ( و شاید هم محتویات رابطه تله پاتی ) یک جد بزرگوار به نسل آینده اش.
تهران – پاییز 1486 ه . ش .
عادت و زندگی روزمره
صدای زخمه های انگشت برادرم برروی سیمها و آنطرف ترصدای گزارشگرجوانی که شرح ما وقع می دهد، آنسوتر یعنی خارج ازچهاردیواری محل سکونتمان صدای دستگاه سنگ سابی – آخر همسایه مان بنایی دارد – و نه چندان دورتر از اینهمه سروصدا ، پیرمردی فلوت می نوازد – درکوچه.
پدرم در آشپزخانه ظرف می شوید و مادرم در کنارش ...
و من در این میان مشغول ترجمه مقاله ایی هستم.
عادت !
عادت به شلوغی شهر ( به قول زیمل ) بی تفاوتم کرده ، بی تفاوت نسبت به هر آنچه درگذر است. نه پیرمرد را دیدم و نه صدایش را شنیدم. حتی گزارشگر نیز براساس عادت روزانه کاری می آید و می رود و ما فقط عادت کرده اییم به بودنش ، و نه دیدنش . به صدای گیتار برادرم هم عادت کرده ام . همچنین به حضور صدای غریبه وار کارگران همسایه .
درشهرچه خبر است ؟ در شهری سرشاراز بلوا وهیاهو. حتی عادت کرده اییم به دیدن و شنیدن ، و نه فهمیدن وعمیق شدن . نگاه نمی کنیم . می گذریم . بی تفاوت . بدون حضور روح در جسم به هنگام عبور از خیابانها.
عادت کرده اییم نفس بکشیم و نیندیشیم به چگونگی آمدن و رفتن. می خوانیم و می نویسیم، می آییم و می رویم و نتیجه ... ؟ !!
عادت به زندگی کردن ازعمق زندگی ها کاسته و به سطحش اضافه کرده . هفتاد سال می خوریم و می خوابیم ، می آییم و می رویم و به عمق یک سال هم نمی اندیشیم در باب زیست جهانی که به تسخیر عادت در آمده.
گویی انسانها از یاد برده اند که چگونه باید زندگی را معنا کنند. همراه با شور و عشق و طراوت و زندگی کردن به معنای واقعی .
سالها است که دانشگاه به سبب پرورش وترقی افکارانسانها ازمقام ویژه ایی برخورداراست. تعلیم وتربیت وآموزش اندیشه ها وحتی چگونه اندیشیدن ازجمله وظایف این محیط علمی به شمارمی رود. متناسب با این تعریف انتظاراتی که ازرفتارواعمال دانشگاهیان می رود متفاوت با سایراقشارجامعه است. افکارفردی که چند صباحی درمحیط علمی روزگارگذرانده وبا اهل علم هم سخن گشته نظم و انسجامی می یابد که به سهولت قابلیت سازمان یابی درحیطه های مختلف را دارا است.
مدتی است که آموختن افکاردیگران دغدغه ما شده و به جای پروراندن افکارخفته خود درصدد برآمده ایم تا درفضاهای خالی مغزمان اندیشه های مغزهای متفکر را جایگزین نماییم. شاید کم باشند افرادی که درپی اندیشیدن و سازندگی اند.
کارل مارکس یکی ازهمان اندیشمدانی که اندیشه هایش در زندگی ما ریشه دوانده او سیه
روزی کارگر را درتقابل عظمت کالا می بیند و دربحث از خود بیگانگی اش ادعا می کند که هرچه کالا ارزشمندترشود کارگرارزانترخواهد شد.
به قول او یکی ازجنبه های ازخود بیگانگی، تولید انبوه بدون خلاقیت است. یعنی انسان می تواند به پایه ایی برسد که به دورازویژگی انسانی کار، که همانا کارآزادانه وخلاقانه است ، مانند ماشینی تنها به تولید بپردازد. ( دقیقا همان که امروزما شاهد آنیم ) حتی درمیان این سطوری که رقم می خورد نیزرد پای آن را می توان دید.
روشنفکران جامعه ما تنها به ماشینی بدل شده اند که با تولید انبوه کتابها و مقالات و ترجمه ها روزبه روزازخویشتن خویش بیگانه ترمی شوند. خلاقیت و ابتکاررا به کناری نهاده ودرصدد برآمده اند تا پیش تازند ولی غافلند که با هرقدمی که برمی دارند راه را برای
ازخود بیگانگی خویش هموارترمی سازند. همانگونه که کارگر" کار بیگانه شده "مارکس با
تلاش هرروزه خود، جهان بیگانه تری ازخود را خلق میکند.
درمیان تلاش برای ساختن و شدن وماندن درعرصه های مختلف چون با کارتولید شده خود بیگانه اییم هنوزنه تنها نتوانسته ایم جهان را فتح کنیم بلکه قدم به قدم از بودنهایمان فاصله گرفته و به شبیه شدن می اندیشیم. چون خلاقانه درک کردن و آزادانه خلق کردن طریقی دیگر دارد که آن را نیاموخته اییم.
پس تا روزیکه نتوانسته اییم الگوی زندگی روزمره خود را کشف کنیم و به خود آییم که قادریم خالق محصولی باشیم که نهایتا مالک آن خواهیم شد، ازخود بیگانگی ما پایانی ندارد.
خاطره
دیشب پس از حدود چهار روزموفق شدم کتاب ( رمان ) چارداش به قلم دایان پیرسن و ترجمه اسماعیل قهرمانی پوررا به اتمام برسانم. رمانهای الکساندر دوما، در مورد جنگ و انقلاب را خوانده بودم ولی داستان این کتاب ازنوع دیگری بود. داستانی پرازفرازونشیب درمورد خانواده های اشرافی مجارستان. درمورد جنگ و انقلاب و کمونیسم، عدالت خواهی و حق طلبی، عشق و نفرت، انزوا و طرد شدن و به خاطره پیوستن روزهای خوش.
کودکان پر شور و نشاط بزرگ شدند و دوران نوجوانی خود را سپری کردند و جوانهای افسونگر دلفریب پا به سن گذاشته و پیرها مردند و از تمام آنها فقط خاطره ایی باقی ماند. در دوردستها. خاطره هایی از روزهای سکوت و آرامش و شادی و آسودگی. از روزهای نشاط و آرزو برای رسیدن به فرداهایی شادتر در کنار خانواده. اما جنگ با آن چهره پلیدش تمام پاکیها و خوبیها را شست و برد و آنچه بر جای گذاشت، تنها جسدهای تکه شده، فقر و تنگدستی و بی آبرو شدن آبرومندان بود.
جوانان با نشاط نقص عضو شدند و زیبا رویان بیوه و بسیاری از مادران عزادار همسران و فرزندان. سالها سپری شد ولی نتیجه آن، تنها بی سامانی و اعصاب و روان لگد مال شده مردم بود.
اما ما کجای راهیم ؟ ! جوانی از راه نرسیده تمام خواهد شد. همه می دانیم. و چه غم انگیز است روزهای پیری، بدون خاطره دلنشین از جوانی .
چند خط با خدا
خدایا ، هرگز نمی خواهم آن روزها را تجربه کنم. دلم از یاد آوری بدبختی و فلاکت دیگران می لرزد، هر چند مردم آن زمان، سالها است که به چرخه حیات پیوسته اند و آثاری از زندگیشان باقی نمانده. اما می دانم در اوج ماندن و تازاندن تا رسیدن به قله های رفیع شهرت و نام دیری نمی پاید و وقت سراشیبی نزدیک است. به همان نزدیکی رگ گردن.
چند وقتی می شود که مرتبط صفحه بلاگفا را باز می کنم تا مطلبی بنویسم و دوباره آن را می بندم . دریغ از حس و حالی برای نوشتن. نمی دانم اثر گرما است یا بی تفاوتی و خستگی و .. بلاخره امشب تصمیم گرفتم برای رهایی از این حس خسته کننده فقط چند خطی بنویسم تا شاید فراموشم نشود نوشتن هم آیینی دارد.
بازخوانی بحران مشروعیت هابرماس
هابرماس درکتاب بحران مشروعیت خود به بررسی مفهوم بحران و عملکرد آن درجوامع پیشرفته می پردازد و سپس بحث مشروعیت و بحران درنظام را مطرح کرده و سعی می کند به نحوی توانش ارتباطی را درجوامع توضیح دهد.
او بحران را حاصل آسیب مبانی اجتماعی ساختارهای هنجاری می داند و می گوید نظامها دارای هویتی هستند که اگراین هویت دچارگسیختگی شود یکپارچگی نظام دچاراختلال شده و هویت صدمه می بیند، در نتیجه با خدچه دارشدن یکپارچگی اجتماعی بحران پدیدارمی شود. اما اگرما درک مناسب و صحیحی ازشرایط داشته باشیم می توانیم ازبروزاین بحران جلوگیری نماییم. اگر بدانیم که ساختارهای هنجاری زیست جهان به طورجداگانه ولی مرتبط با کارکردهای یکپارچگی نظام به کارخود ادامه می دهد ، می توانیم این بحران را با تاخیربیاندازیم. با قائل بودن به رابطه مناسب و عدم تداخل میان کارکردهای نظام و زیست جهان می توانیم بسیاری ازمسائل را حل کنیم.
هابرماس با توضیح تفاوت صورتبندیهای اجتماعی درتاریخ تحول نظامها، سعی دارد نوع بحران درهرجامعه را تبیین کرده و راه حلی برای آن ارائه دهد. به عقیده او دردوره ایی که نظامهای اجتماعی می توانند با بکارگیری کنشهای ابزاری خود را دربرابرطبیعت خارجی حفظ کنند و به واسطه کنشهای ارتباطی قادرند میزان استقامت خود را دربرابرطبیعت خارجی بالا ببرند ، رفتارها سامانبندی شده و برساختارهای بین الاذهانی تاثیرمی گذارند. تجدید سامانبندیهای بین الاذهانی درهر جامعه ایی صورتبندی خاص خود را دارد. او با مثال زدن شرایط کشورهای صنعتی پس ازجنگ جهانی دوم و نهفته نگه داشتن نزاع طبقاتی، اضافه می کند که این جوامع در بازاردچارضعف کارکردی شدند و تلاش می کردند تا نظام اقتصادی خود را توسط سیاست سر پا نگه دارند. این تلاش منجربه احساس نیازبه مشروعیت شد. هرچند این مشروعیت همانند مشروعیت دوره نظام سنتی نبود ولی منجربه حفظ نظام اقتصادی شد. این کشورها توانستند با طولانی ترکردن مدت زمان لازم برای رسیدن به کاهش ارزش سرمایه ، عوارض سوء تورم را درمیان تمام اقشارجامعه پخش کنند تا به یک گروه خاص اجتماعی فشاروارد نیاید. بدین ترتیب هویت اجتماعی طبقات ازمیان رفته و یک سازشی میان بخشی ازآنها بوجود آمد که منجربه تشریک منافع می شد. درصورتیکه انگیزش موجود ازطریق هنجارها تحقق نیابد و نظمهای شخصیتی باعث حفظ هویت نشوند این تغییرات هویت اجتماعی – فرهنگی مشکل سازمی شوند.
دراصل هابرماس معتقد است درنظام سرمایه داری پیشرفته بحران اقتصادی به درون نظام سیاسی منتقل شده و خصلت اقتصادی بودن خود را ازدست داده و شیوه های ایجاد مشروعیت می تواند کمبودهای عقلانیت سازمانی را جبران کند . هابرماس درتحلیلهای خود ازبحران، درهمان ابتدا به تحلیل مارکسی علاقه نشان می دهد و بحران اقتصادی را سرمنشا بحرانهای دیگرمی داند.
با اینهمه به نظروی درنظام سرمایه داری ترکیبی ازبحرانهای اقتصادی – سیاسی – اجتماعی و فرهنگی دیده می شود. که این بحرانها ازیک سیستم به سیستم دیگرمنتقل می شوند. او درمورد رفع بحران اقتصادی نظریه ایی نمی دهد ولی می گوید افزایش دخالت حکومت دراقتصاد به بحران عقلانیت منجرمی شود که خود حکومت این بحران را ایجاد می کند. بحران عقلانیت به تدریج و درسطح یکپارچگی اجتماعی به صورت بحران مشروعیت ظاهرمی شود واگرحکومت راهکارهای مناسبی برای آشتی دادن منافع متضاد نیابد مشروعیت خود را درمیان مردم ازدست می دهد. او درادمه از نوع آخربحران یعنی بحران انگیزش صحبت می کند . دراین مرحله است که اکثرمردم تمایل خود را برای مشارکت دراداره امورعمومی جامعه ازدست می دهند. هابرماس برای تحلیل بحرانها دلیلهایی اقامه می کند. به عقیده وی نابسامانیها زمانی به بحران تبدیل می شوند که عملکرد اقتصاد و حکومت به بازتابهای مقاومتی در جامعه صدمه بزند.
رستم کجایی که پدر و مادرت از ناتوانی تو در اضطراب و تشویشند و برادران و همکیشانت به سبب نافرمانی از فرمان تو سربلند.
رستم با قلم توانای فردوسی جان گرفت و ما در عصر ارتباطات با فخر و مباهات او را به خوان هشتم فرستادیم . و لی نه آن خوانی که اخوان ثالث با روایت پر شور و التهابش مرگ او را توسط آن ناجوانمرد برادر (یا همان شغاد )به تصویر کشید.
ما در عین ناباوری در عصر گفت و گوی تمدنها و مباهات به جاه و جلال ایرانی به دست خویش رستم را به قتلگاه خواندیم و نه به دست برادر بلکه با دستان توانای ایرانیان هنرمند در صدا و سیما به قتل رساندیم. اسطوره جوانمردی و مروت و شجاعت ایران باستان در چهل سرباز ساخت خود ایرانیان شکسته شد و به زنجیر ترس و نامردی در آمد. پدرش خوار و ذلیل گشت و گرز گاو سرش مورد تمسخر و کلاه خودش یاد آور ایرانیان فیلم ۳۰۰ .
همان به که فردوسی نامدار ایستاده بر فراز تکه سنگی شاهنامه را در بغل گیرد و به دور از هیاهوی ایرانیان به دوردستهای خیابان انقلاب بنگرد و همچنان میدان فردوسی بنامندش . زیرا اگر زنده بود .....

