چندی پیش یکی ازاساتید ضمن معرفی مقاله صنعت فرهنگ سازی ،روشنگری به مثابه فریب توده ایی نوشته آدورنو وهورکهایمربه این نکته اشاره کردند که هرفردی که بتواند این مقاله را تا به آخربخواند جایزه ایی غیرازنمره دریافت خواهد داشت. کنجکاو شدم تا بدانم این مقاله چیست که می تواند خواندنش امتیازاتی را به ارمغان آورد. پس به توصیه استاد گرامی آن را تا به آخر خواندم. جایزه خواندن این مقاله مفید که دیدی جدید نسبت به جهان و نوع زندگی به خواننده عطا می کند صبری بود که به خرج دادم تا بتوانم آن را تا به آخربخوانم . به نظرم استادم نیزبا این جایزه بی نظیر(صبر) موافق است. واقعا که خواندنش حوصله می خواست. هرچند خالی ازلطف نبود. درادامه آنچه که ازمقاله برداشت کرده ام را می آورم.
فرهنگ سازی،روشنگری به مثابه فریب توده ایی. نوشته آدورنو وهورکهایمرارغنون ۱۸
آدورنو وهورکهایمردرمقاله ایی با عنوان صنعت فرهنگ سازی به نقش یکسان سازی فرهنگ در جامعه اشاره می کنند. ازنظرآنها فرهنگ به مدد تکنولوژی روزهمه چیز را یکسان
می کند.ساکنان خانه هایی که همه شبیه هم هستند درجستجوی کاربه سمت مراکزشهرها کشیده
می شوند وهرروزبیشتردرخدمت نظام سرمایه داری درمی آیند.انحصاری بودن قدرت قدرتمندان تا به حدی آشکارو پذیرفته شده که فاتحان قله قدرت حتی سعی درپنهان کاری ندارند. رسانه جنبه هنری بودن خود را از دست داده و به صنعتی بدل گشته که گفته می شود میلیونها نفردرآن مشارکت دارند.ادعای آنان براین است که تولیدات این صنعت با توجه به ذائقه و نیازمصرف کنندگان مبتنی است و عدم مقاومت ازجانب آنان به همین دلیل است. محصولاتی برای همگان تولید می شود و هیچ کس قادربه گریزازآن نیست بدین ترتیب کیفیت جای خود را به کمیت می دهد.ذوق و سلیقه ها مشابه می شود و باید آن چیزی را پسندید که دراختیارمان قرار دارد. تمام محصولات یکسانند و ما ازمیان کالاهای شبیه به هم و با اندکی تفاوت ظاهری دست به انتخابی می زنیم که تمایزی با انتخاب نوع دیگردراصل و ریشه ندارد.نهایتا به دورازهمه این موارد آنکه پیروزمندانه ازاین صحنه خارج می شود سود سرمایه داران است. حتی اوقات فراغت نیزتوسط محصولات صنعتگران فرهنگی برگزیده می شود. درهمین دنیا است که صنعت فرهنگ با بوجود آوردن واژه سبک، زندگی ها و اصل ها را دگرگون می سازد. قطعه موسیقی هنری یا نمایشنامه های اصیل قدیم همه به تغییر و تفاسیری جدید وارد بازار می شوند و آنچه که مهم می شود تنها ظواهرامراست. نظام صنعت فرهنگ سازی محصول ملل صنعتی لیبرال است و همه مظاهر آن ازرسانه و سینما گرفته تا کتاب و مجلات و تبلیغات همه و همه درآن نظام شکوفا می شود. البته این پیشرفت را باید مدیون قوانین عام سرمایه دانست. افراد دراین نظام آزادند که چگونه رفتار کنند و چه مصرف کنند ولی این آزادی و اختیار اگردرجهت حرکت توده که رفتارشان ازقبل برایشان برنامه ریزی شده است نباشد به راحتی می تواند محدود کننده باشد .فرد به بیگانه ایی در میان دیگران تبدیل می شود.صنعت فرهنگ با تولیدات پیاپی و رواج آن درمیان افراد به گونه ایی آنها را مجبوربه مصرف می کند که آنان گمان می برند جایی برای مقاومت باقی نمانده. اصل اساسی چنین حکم می کند که نیازهایی را برای مصرف کننده پدید آورند و بعد باارائه محصولات، نیازاو را مرتفع سازند طوری که گمان برد ابژه و مصرف کننده نهایی خود اوبوده است.
آدورنو و هورکهایمربه تمام محصولات این نظام این نقد را وارد می سازند که درتلاش است تا امورساختگی را طبیعی جلوه دهد و مصرف کنندگانی بیابد تا بتواند به راحتی جای پای خود را محکم سازد. دراین نظام مردم قدرت تفکرومقاومت دربرابرمحصولات و نوع رفتاررا ازدست
می دهند و آنگونه ایی رفتارمی کنند که ازایشان انتظارمی رود. سرگرمی ها نیزقالبهای یکسانی دارد. تمام رفتارو احتیاجات ازپیش تنظیم شده است. بنا به عقیده آدورنو وهورکهایمررسانه اعم از رادیو تا سینما، تبلیغات ، کالاها و پوسترها و هرآنچه که می بینیم و مصرف می کنیم همه دروغی بیش نیستند و به قصد فریب توده و نیازمند کردن آنها بوجود آمده است و نهایتا سرمایه داری است که ازاین فریب سود می برد.
این مقاله با ارائه مثالهای متعدد از اغوا شدن انسانها توسط صنعت فرهنگ می تواند افقهای جدیدی را پیش روی ما بگشاید تا بدانیم آنچه که هست همه نمی تواند واقعیت و نهایتا حقیقت باشد و راه مقاومت بسته نیست. اما...
همه ما دریک متن و شرایط خاص زمانی و مکانی ودرقالبهای گفتمانی قرارداریم اگرهرآنچه که انجام می دهیم حاصل صنعت فرهنگ و فریب آن است پس حقیقت کجا است و چه کسی ازآن آگاه است؟!
آیا لزومی دارد با این عینک بد بینی به دنبال حقیقت باشیم؟!
آیا با این نگاه حتی نفس کشیدن ما درجهت اهداف صنعت فرهنگ و رواج مصرف و یکی شدن ذائقه ها و نهایتا سرمایه داری نیست؟!
آدم
تمام حرکات افراد را زیر نظر داشت.
با خود فکرمی کرد چه قدراین آدمها پرازعیب و نقص هستند.
یادش رفته بود خود او هم آدم است.
روزنامه همشهری ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۶
آبرکرامبی و تز ایدئولوژی مسلط
تزایدئولوژی مسلط مربوط به مارکس است. ادعای او براین است که درهردوره تاریخی به وسیله تصورات ذهنی طبقه مسلط، قوانین اقتصادی و سیاسی خاصی مسلط می شوند. نهادها و فرهنگ جامعه به وسیله ایدئولوژی به نهادها و ارزشهای جامعه دیگرمنتقل می شود.
به عقیده مارکس درجامعه فقط یک ایدئولوژی حاکم نمی باشد بلکه ممکن است ایدئولوژی های گوناگونی برای رسیدن به سلطه با هم دررقابت باشند. به اعتقاد وی درون هرجامعه پروسه ایی از تضادها برسررسیدن به سلطه وجود دارد که این تضادها می تواند باعث توسعه رقابت جهت دستیابی به حاکمیت شود و ایدئولوژی ها را دچارچالش کند. طبق این تزاغلب جوامع دارای مجموعه ایی از باورها هستند که بردیگرباورها مسلط می شوند.
جامعه شناسان مارکسیست عقیده دارند که ایدئولوژی یک امر طبیعی نیست و برای توجیه و حمایت ازمنافع گروه اجتماعی قدرتمند علیه گروه اجتماعی کم قدرت به کارمی رود.
جامعه شناسانی چون آبرکرامبی برتزایدئولوژی مسلط نقد وارد می کنند.آبرکرامبی معتقد است اغراق دراستدلال آوردن جهت تمایز گروههای اجتماعی منجربه سلطه فرهنگ و ناچیزشمردن توسعه تمایزگروه ها می تواند منجربه تولید تصوراتی شود که با ایدئولوژی مسلط به مبارزه بر می خیزد.
بر گرفته از:
1) The Dominant Ideology Thesis. Nicholas Abercrombie, Bryan S. Turner. British Journal of Sociology No. 2 (Jun., 1978), pp. 149-170
2) The Dominant Ideology and Brazilian Tabloids: News Content in Class-Targeted Newspapers
3) N., Abercrombie, S., Hill, B.S., Turner, The Dominant Ideology Thesis; J., Larrain, The Concept of Ideology1998
به کجا چنین شتابان؟
علم بهتراست یا ثروت.؟ نخندید.! این سوالی است که دردوران مدرسه هرروزباید به آن فکر می کردیم تا برای زنگ انشاء چیزی بنویسیم. اما بی نتیجه به سراغ پدرومادرهایمان می رفتیم و آنها هم ازسرخیرخواهی می گفتند من کمی کمکت می کنم ولی باید خودت فکر کنی..!!!!
بنویس ... بس واضح و مبرهن است که .... .
چه شد. ؟ پس فکرمن کجا رفت؟؟؟
سالها ازآن ماجرا می گذرد ولی مشکل هیچ کدام ازما که خود را عاشقان دانش و( مدرک )
می دانیم حل نشده است. درکوچه پس کوچه های ذهنمان به دنبال علم راستین یا حقیقتیم ولی درکوچه های فرعی که جزئی ازمسیرهای اصلی هستند این مایه حیات زندگی پیشرفته بشر مدرن – یعنی ثروت و پول – را مد نظرداریم. به دانشگاه می آییم برای مد علم گرایی و صاحبنظر شدن! (که بعید می دانم صاحبِ نظری خاص شویم) برای مدرک، برای کار، و برای هزاران مورد دیگرکه بنا به شرایط زندگیها و جامعه متفاوت است ولی نهایتا یک نتیجه را دربردارد. فارغ التحصیل می شویم ولی نه کاری داریم و نه نظری، و اگردقیق شویم شاید حتی علمی نیندوخته باشیم. شاید دانشگاه و درس برای پرکردن اوقات فراغت و تفریح گزینه مناسبی درشرایط خاصی بوده و یا مفری برای رهایی ازبیکاری و تنهایی و سربازی و ... .
آنچه باید مهم باشد، به کم اهمیت ترین مساله تبدیل شده و آن علم و دانش و آگاهی است. آگاهی به شرایط زندگی، دانش درباره چگونه دیدن و چگونه تحلیل کردن و چگونه یاد دادن و چگونه پذیرفتن و چگونه ... ، علم برای بهترزندگی کردن و انسانی ترشدن.
چندی پیش فردی جواب تمام سولاتی که دراین زمینه می گنجیدند را با لحنی دلنشین و ظریف یاد آورشد . پاسخی که درعین ظرافت تامل برانگیزبود. او گفت: آمده ایم که خوش باشیم و مدرک بگیریم. علم را درخانه و درمیان کتابها جستجو کن، آنجا می یابیش ، نه دردانشگاه.
حال شما بازهم بگویید علم بهتراست یا ثروت؟
با این اوضاع و احوال و وضع دانشگاه ها و علاقه دانشجویان به علم و علم آموزی می شود نتیجه گرفت ایندو به هم وابسطه اند و جدایی ناپذیر. پس هردو خوبند ولی، دومی بهتراست. حداقل با آن می شود مدرک گرفت!
این هم نتیجه اخلاقی بحث شیرین علم و ثروت.!!!!!
اما اینکه تکلیف عاشقان و رهپویان علم چه می شود ؟ خود جای سوال و بحث دارد .
آنان می توانند... .
تکرار تاریخ
روی صندلی نشسته بود و به بچه ها نگاه می کرد.
خواست بلند شود و درس جدید را آغازکند که احساس کرد لباسش به صندلی چسبیده.
یاد آدامس و صندلی ومعلم خودش افتاد .
تاریخ چه زود تکرارشده بود.
روزنامه همشهری ۹ اردیبهشت ۱۳۸۶
مکتب فرانکفورت
درسال 1923 برای انجام مطالعات اجتماعی بنیان گذارده شد. اکثربنیان گذاران این مکتب آلمانیهای جناح چپ و روشنفکران یهودی طبقات بالا و متوسط جامعه بودند. با به قدرت رسیدن حزب نازی و سرکوبی یهودیان و جناح چپ اعضاء این مکتب به اروپای غربی و آمریکای شمالی کوچ کردند. آدورنو، هورکهایمر،مارکوزه وبنیامین ازجمله معتقدان این مکتب به شمارمی روند.
به طورکلی این افراد با دیدی انتقادی به جامعه و پدیده های پیرامون افراد می نگرند. آدورنو با بکارگیری اصطلاح نقد روشنگری بیان می دارد علم و عقلانیت برای ازبین بردن آزادی انسانها تلاش می کنند و مانع رشد افراد خود مختار و مستقل که می خواهند برای خود تصمیم بگیرند می شود. آنها با انتقاد به خرد ابزاری که جهان و علم را فقط به عنوان ابزارمی بیند
می گویند: دردوره های قبل مردم ازطبیعت به خاطراینکه مخلوق خداوند است محافظت
می کردند ولی امروزه ما طبیعت را برای خود می خواهیم، برای آنکه به ما سود می رساند . این دیدگاه درمیان تمام اشیاء و انسانها نیز تسری یافته و افراد را نه برای خودشان بلکه برای نفعی که به ما می رسانند می خواهیم.
به اعتقاد او کالاهای فرهنگی دردنیایی کاملا مصرفی و برای بازارتولید می شوند و ارزش مبادله ایی این محصولات درنظرگرفته می شود. درواقع به خاطر ارزشی که با پول سنجیده می شود ارزشمند به حساب می آیند و ما به خاطرپولی که بابت آن پرداخته ایم از آن لذت می بریم . هرچقدرگرانتر، بهتر و لذت بخش تر.
اصطلاح صنعت فرهنگ نیزازجمله مفاهیمی است که به توضیح و تکمیل نظریه بت وارگی لوکاچ کمک می کند. فرانکفورتیها معتقدند که صنعت فرهنگ باعث استحکام بت وارگی کالا، غلبه ارزش مبادله ایی و رشد سرمایه داری انحصاری دولت می شود. هرچند فرهنگ توده ایی معتقد است که توده ها دربرابرفرهنگی که آن را مصرف می کند مسئولیت دارند و خود آن را برمی گزینند ولی آدورنو معتقد است فرهنگ توده ایی نیزبه توده ها تحمیل شده است ولی خودشان نمی دانند. آدورنو تاکید می کند نادیده گرفتن ماهیت صنعت فرهنگ تسلیم شدن در برابر ایدئولوژی است که هم کنترل کننده و هم فاسد کننده افکار و تحکیم کننده سلطه بازار و نظام سرمایه داری.
صنعت فرهنگ با نیازهای کاذب انسانها سرو کاردارد و نه با نیازهای واقعی . نیازی واقعی است که بیانگرنیروهای خلاق و عقلانی باشد و انسان را به یک انسان تبدیل کند. صنعت فرهنگ با حقیقی جلوه دادن نیازهای کاذب که شکل تحریف شده نیازحقیقی هستند برای مسائلی که رخ می دهد راه حل ارائه می کنند. با استاندارد سازی و فردیت مجازی انسانها را برآن می دارند که گمان برند نوع برترو متمایزی ازکالا را- چه فرهنگی و چه غیرفرهنگی – برگزیده اند. حال آنکه نیازبه آزادی دراندیشه و بیان آن و آزادی درانتخاب، با انتخاب یک نوعی ازکالا درمیان انواع متکثرشبیه به هم یکی نیست ولی انسان گمراه شده که تحت تسلط قرارگرفته آن را درک نمی کند. افراد با استفاده ازکالایی که همه شبیبه هم هستند و فقط در جزئییاتی با هم متفاوتند گمان می کنند فردیتشان حفظ شده و به محصولی متمایزدست یافته اند، درصورتیکه این نوع فردیت کاملا مجازی است.
مارکس و کاربیگانه
مارکس دردست نوشته های اقتصادی و فلسفی 1844 درابتدا با توضیحاتی درباره کارو سرمایه ومزد به سراغ اقتصاد سیاسی می رود.
اقتصاد دانان سیاسی معتقدند با کارهمه چیزخریداری می شود و سرمایه چیزی جزکارانباشته نیست. اقتصاد سیاسی پرولتاریا - یعنی انسان فاقد سرمایه که اجاره بهای دریافت نمی کند و فقط با کارخود زندگی می کند – را کارگری می داند که فقط به اندازه ایی که بتواند کارکند باید دریافتی داشته باشد. ازدیدگاه آنان کاریک کالا است که بهای آن به عنوان کالا باید پایین آورده شود. تاکید برمالکیت خصوصی ازجمله مفاهیمی است که اقتصاد سیاسی برآن تاکید دارد ولی به ما نمی گوید این قانون ازکجا آمده و منشا تقسیم بندی سرمایه و کاروزمین کجا است؟.
کارنسبت به کارگریک امربیرونی و عنصری خارجی است.دراین فرایند هرچه کارگرکالای بیشتری تولید کند خود به کالای ارزانتری تبدیل می شود. درواقع محصول تولید شده به عنوان شیء بیگانه و مستقل ازتولید کننده دربرابرانسان قد علم می کند. کارگردرحین کار خود را نفی می کند و زیرسلطه قوانین این عنصرخارجی قرارمی گیرد. تولید بیشترمحصول ازجانب کارگر با تملک کمترکارگرو زیرنفوذ رفتن اوهمراه است که نتیجه آن زیر نفوذ سرمایه قرار گرفتن است. در اصل کارگر به تدریج بنده کالای تولیدی خود می شود. فعالیت کارگرخود جوش نیست و ازسراجبارصورت می گیرد. کاربیگانه شده – بیگانه ازعامل کار یعنی کارگر – با بیگانه ساختن آدمی ازطبیعت وازخود یعنی ازکارکردهای عملی و فعالیتهای حیاتی باعث بیگانگی انسان ازخودش می شود. درابتدای امرما کارمی کردیم تا به حیات خود ادامه دهیم ولی امروزه زندگی می کنیم برای ادامه کارخود . درواقع کاربرای ما نیست ، ما برای کارهستیم.
سوالی که اینجا مطرح می شود این است که اگرکارکارگربرای خودش نیست وازآن سودی دریافت نمی کند پس منفعت این کاربه چه کسی می رسد؟
چون کاربا کارگربیگانه است و خارج ازاو قراردارد پس هرچه که با کارپیوند نزدیکی داشته باشد دربرابرکارگرقرارمی گیرد. صاحبان کار که کارگر کار را برای آنها انجام می دهد خواه ناخواه دربرابرکارگرقدعلم می کنند و کارگرنیزمنافع خود را دربرابرآنان می بیند. رابطه کارگربا کار، منجربه خلق رابطه سرمایه دار و کار می شود.
دوستی در مورد فوکو پرسیده بود بر آن شدم به طور خلاصه در باره قدرت و مقاومت فوکو که از مفاهیم اصلی اوست مطالبی بنویسم.
فوکو و مقاومت
فوکو ازروانشناسی، فلسفه، تاریخ، پزشکی، حقوق و سیاست درتحلیلهای خویش استفاد کرده تا میان دانش،قدرت و حقیقت پیوند بوجود آورد. فوکو درکتاب تاریخ دیوانگی عقل و جنون را در پیوند با قدرت قرارمی دهد. او درواقع به سیرتکوینی قدرت در دوران نوزایی، کلاسیک و مدرن پرداخته.
درکتاب زایش درمانگاهش به تحلیل محتوای متن پرداخته و پیوند و مناسبات میان قدرت و دانش و فاعل آن را شناسایی و تحلیل می کند.
دردیرینه شناسایی دانش اذعان می دارد علوم انسانی جدید قادرنیست رویکرد جامعی درمورد انسان ارائه کند.
درکتاب مراقبت و تنبیه با تحقیق درباره سیربازداشت و مجازات درتاریخ معاصرغرب بیشتر به نقش تکنولوژی نظارت و سازمان قدرت اشاره می کند.
به طورکلی فوکو درپی یافتن شکافها و گسستها درفراگرد تاریخی است و معتقد است قدرت در تمام سطوح پراکنده است.
دربحثهای فوکو نظامها و گفتمانهای مسلط با نظامهای قدرت رابطه برقرارمی کنند و گفتمان مسلط پیروزمی شود.نهادها مرزتایخی را طبیعی جلوه می دهند مثلا دیوانگان که اقلیت هستند طرد می شوند. نهادها عقل را تاریخی می دانند به این معنی که ازازل بوده و تا ابد ادامه دارد پس هرچه مخالف آن ارائه شود قابل مجازات است. فوکو این معیار را نفی می کند و می گوید اگرعقل تاریخی است پس طبیعی نیست و ما آن را قرارداده ایم. او به طورکلی ازلی و ابدی بودن پدیده ها را زیرسوال می برد. فوکو می گوید رژیمهای حقیقت تولید می شوند و رژیمها و نظامها در رابطه با قدرت هستند ولی این به معنای بسته بودن باب مقاومت نیست .
مفهوم قدرت فوکو به معنی اعمال برخی اعال بر روی اعمال دیگران است اما انسانها برده نیستند و می توانند مقامت کنند و نپذیرند. فوکو هرجا ازقدرت صحبت کرده درکنارش مقاومت را هم آورده. چیزی که فوکو به ما می گوید این است که هیچ چیزی را دربست به عنوان حقیقت نپذیرید.آنچه وجود دارد تاریخها هستند که پوشش طبیعی پیدا کرده اند و ما می توانیم آنها را تغییردهیم و در برابرنظامهایی که اجازه تغییر نمی دهند مقاومت کنیم.
فوکو 4 اصل را در تمام تحقیقهایش مد نظردارد: واژگونی، انقطاع، ویژگی،برون بودگی که به تحلیلهای فوکو درمورد قدرت و مقاومت کمک می کند.
لوکاچ، چیز وارگی و آگاهی طبقاتی
گئورگ لوکاچ (۱۸۸۵-۱۹۷۱) فیلسوف، نویسنده، منتقد ادبی، نظريه پرداز و انقلابی ماركسيست مجار يكی از تأثيرگذارترين انديشمندان قرن بيستم و از مناقشه انگيزترين انقلابيون ماركسيست در سطح جهان است.که پیش از پیوستن به مارکسیسم حیات فکری قابل توجهی داشته است.
خدمت عمده لوکاچ به نظریه مارکسیستی در دو مفهوم عمده اش چیز وارگی و آگاهی طبقاتی نهفته است. یک کالا در اصل یک نوع رابطه میان مردمی است که آن را به عنوان یک چیز و باور می کنند، در نتیجه صورتی عینی به خود می گیرد. آدمها در کنش متقابل با طبیعت در جامعه سرمایه داری، محولات یا کالاهایی (مانند اتومبیل، فیلم و...)را تولید می کنند ولی این واقعیت را فراموش می کنند که خود آنها هستند که به این کالاها ارزش می بخشند. طلسم انگاری کالا فراگردی است که طی آن کنشگران در جامعه سرمایه داری برای کالاها و بازارشان وجود عینی مستقلی قایل می شوند. مفهوم مارکس از طلسم انگاری کالاها پایه مفهوم چیز وارگی لوکاچ بود. تفاوت این دو مفهوم "چیز وارگی" و "طلسم انگاری " در میزان گستردگی آنهاست .مفهوم طلسم انگاری محدود به نهاد اقتصادی است اما لوکاچ مفهوم چیز وارگی را به سراسر جامعه - دولت ، قوانین و بخش اقتصادی گسترش می دهد. بنا به گفته لوکاچ انسان در جامعه سرمایه داری با واقعیت دست ساخته خودش ( کالا ) نه تنها بیگانه می شود، حتی خود را یکسره بازیچه قوانین آن می انگارد .
دومین مفهوم او یعنی آگاهی طبقاتی است که به نظامها ی اعتقادی و مشترک کسانی اطلاق می شود که جایگاه طبقاتی همانندی را در جامعه اشغال می کنند. لوکاچ آگاهی طبقاتی را پس از عبور از حالت پیشين آن یعنی آگاهی کاذب می داند و می گوید : بیشتر طبقات اجتماعی در برابر تاریخ نتوانسته اند بر این آگاهی کاذب فائق آیند.در نظامهای ماقبل سرمایه داری ساخت و کار طوری بوده که قدرت دولت مانع از پیدایی و تبلور آگاهی طبقاتی می شد ند .
توانایی دستیابی به آگاهی طبقاتی ویژه جوامع سرمایه داری است. در جوامع ما قبل سرمایه داری عوامل گوناگونی از رشد آگاهی طبقاتی جلوگیری می کردند.
نظام سرمایه داری خرده بورژوازی و دهقانان بخاطرموقعیت ساختاری مبهمشان نمی توانند آگاهی طبقاتی را در خود بپروانند ، در صورتیکه طبقه پرولتاریا ظرفیت پروراندن آگاهی طبقاتی راستین را دارد. با عملکرد همین ظرفیت ونیروهای خارج از آن پرولتاریا از حالت وجودی طبقه در خود یعنی یک موجود آفریدهی ساختار اقتصادی بیرون می آید وبه حالت طبقه ای برای خود یعنی طبقه ای که به جایگاه و رسالتش آگاهی دارد در می آید .
گرامشی ، هژمونی و فرهنگ
گرامشی نیزمانند آلتوسر می خواست جبرگرایی را از نظریه مارکسیسم خارج کند. برای او مارکسیسم تنها یک علم نیست بلکه نظریه ایی است که بر رهایی طبقه کارگر متمرکز است. او بر نقش اساسی انسانها درتغییرتاریخی تاکید دارد.گرامشی به سبب آنکه کمونیسم یک نوع جبرگرایی انعطاف ناپذیری را درخود دارد با آن مخالفت می کند. به عقیده او بحرانهای اقتصادی و شرایط اقتصادی به تنهایی نمی توانند به فروپاشی سرمایه داری بینجامد و مبارزات سیاسی و فرهنگی هم باید به کمک آیند.او با استفاده ازمفهوم هژمونی به این نکته اشاره می کند که قیامهای طبقه کارگر به دلیل پایداری هژمونی بورژوا و عدم قدرت سوسیالیسم بی نتیجه می ماند. او هژمونی را توانایی متقاعد کردن طبقات جامعه به پذیرش ارزشهای اخلاقی ، سیاسی و فرهنگی یک طبقه خاص می داند. این پذیرش از طرف مردم تابع با رغبت صورت می گیرد.که با اجبار و زور متفاوت است. هژمونی بیان کننده رضایت افراد تابع درمقابل قدرت گفتمانهای گروه حاکم در جامعه است و این گروه حاکم امتیازاتی برای گروه تابع فراهم می سازد. فرهنگ عامه و رسانه های گروهی تابع تولید، بازتولید و تحول هزمونی با استفاده از موسسات جامعه مدنی ، حیطه تولید و مصرف فرهنگی را پوشش می دهند. از دیدگاه گرامشی فرهنگ عامه و رسانه گروهی را باید بر حسب مفهوم هژمونی تفسیر و توصیف کرد.
در حقيقت از نظر گرامشی، هژمونی (برتری) بورژوازی مبتنی بر دو حقيقت است كه هر دو به يك اندازه اهميت دارند: يكی غلبه اقتصادی و ديگری رهبری روشنفكرانه فكری و اخلاقی.
فرض مقدماتی مفهوم هژمونی، رضايت (موافقت) ساده ایی است كه اكثريت جمعيت آن را از خود بروز می دهند و جهت گیری اش را قدرت تعيين می کند..
البته اين رضايت يا توافق همواره صلح آميز نيست و شايد زور و اجبار فيزيكی را با انگيزه فكری، اخلاقی و فرهنگی درهم آميزد.
هژمونی را می توان همان فهم مشترك دانست كه عبارت است از جهانی فرهنگی كه در آن جهان ايدئولوژی غالب گسترش يافته است.
هژمونی تقريباً همان چيزهايی است كه از نزاع های اجتماعی و طبقاتی سربرآورده و اذهان مردم را تحت تأثير خودش شكل بخشيده است. درواقع مجموعه ایی از ايده هاست كه به وسيله آن ايده ها گروه های غالب می كوشند موافقت گروه های پايين را نسبت به رهبری خود تأمين كنند.
در نهايت، به تعبير راجر سيمون در كتاب درآمدی بر انديشه سياسی گرامشی هژمونی عبارت است از اعمال طبقه سرمايه دار يا نمايندگان آنها به منظور نيل به قدرت دولتی و حفظ آن در درازمدت.
دلمشغولی گرامشی شناخت روابط متقابل میان دولت، اقتصاد و جامعه مدنی در کشورهای صنعتی پیشرفته بود.
دولت: ابزاراعمال خشونت به همراه نهادها و بوروکراسی آن را دراختیاردارد. واقتصاد، به مثابه ابزارهای فنی تولید و روابط اجتماعی تولید که به طرق مختلف به طبقات اجتماعی شکل می دهد وبا مالکیت ابزار تولید در ارتباطند می باشد.
جامعه مدنی به مثابه سازمان ها و نهادهایی در یک شکل بندی اجتماعی است که نه بخشی از فرآیند تولید اقتصادی اند و نه بخشی از نهادهای دولتی
هژمونی رابطه دو جانبه میان جامعه مدنی و شالوده اقتصادی را به زبان تأثیر آن بر روابط طبقاتی و مبارزات سیاسی مفهوم پردازی می کند.
از نظر گرامشی طبقه حاکم، دولت را از طریق گسترش هژمونی خود بر جامعه مدنی فتح می کند. در واقع در صورتی که هژمونی در جامعه مدنی ضعیف باشد ولی دولتی قوی در جامعه حضورداشته باشد با جنگ حرکتها و فتح جامعه مدنی روبه رو می شویم .اما اگر جامعه مدنی گسترده و پیچیده باشد و دولتها نسبتا ضعیف، درآن صورت با جنگ مواضع رو به رو هستیم.این نوع جنگ به دلیل هژمونی جامعه مدنی و عدم توانایی نیروهای انقلابی برای مقبله با هژمونی، جنگ حرکتها را به تاخیر می اندازد.
به عقیده گرامشی نتیجه تلاش روشنفکران جامعه منجر به هژمونی می شود. این روشنفکران یا تولید کننده عقایدند،یا توزیع کننده عقاید و یا مصرف کنندگانند. که درهرصورت به گسترش و تقویت هژمونی جامعه منجر می شوند.
لویی آلتوسر. اقتصاد، سیاست و ایدئولوژی
لویی آلتوسر- فیلسوف فرانسوی1990_1918- معتقد به نظریه مارکسیسم، سعی داشت این نظریه را از دام جبرگرایی برهاند. به اعتقاد او ما دردنیای واقعی جبرگرایی به شکل محض نداریم و این به این معنی است که روبنا به طورکامل تحت تاثیرزیربنا نیست بلکه این دو تاثیرات متقابلی برهم دارند. آلتوسربرتاثیرگذاری ایدئولوژی به عنوان روبنا براقتصاد جامعه به عنوان زیربنا تاکید دارد.هرچند رابطه میان روبنا و زیربنا درآخرین وهله توسط زیربنای اقتصادی تعیین می شود.
آلتوسر، دوگانه زيربنا – روبنا را به چالش می کشد. به عقيده وی روبناهای جامعه تنها اساس اقتصادی را بازتاب نمی کنند، بلکه ازاستقلال نسبی نيزبرخوردارند و حتی درزمانی می توانند عامل مسلط(Domination) گردند.
به نظر آلتوسر يک فورماسيون اجتماعی ازسه ساختار اصلی تشکيل می شود: اقتصاد، سياست و ايدئولوژی. کنشهای متقابل اين اجزای ساختاری، کل اجتماعی را درهرزمان می سازند.
او با بکارگیری اصطلاح بازتولیدقدرت کاربیان می دارد: بازتولید مستلزم بازتولید مهارتهای کاری و تسلیم کارگران است و نظام حاکم باید قوانینی وضع کند تا کارگران تسلیم قدرت کار شود.و این بازتولید توسط آموزشهای نظام آموزشی و ایدئولوژی حاکم محقق می شود. بازتولید روابط تولید ازطریق اعمال قدرت دولتی توسط دستگاههای ایدئولوژیک دولت و دستگاههای سرکوب دولتی حفاظت می شوند. دستگاه آموزش مدارس چیره ترین دستگاه ایدئولوژیک دولت درشکل بندی سرمایه داری است که ازایدئولوژی حاکم محافظت می کند.
ایدئولوژی اعمالی واقعی است که گروهها و موسسات آنها را انجام می دهند. آلتوسر اثرات نسبتا مستقل ایدئولوژی را به رسمیت می شناسد و می گوید بازتولید، مناسبات تولید را تامین می کند. او ایدئولوژی را نظامی ازاندیشه ها و بازنمائی ها (تصاویر، اسطوره ها، اندیشه ها یا مفاهیم برطبق هرمورد خاص) است که برذهن یک انسان یا یک گروه اجتماعی مسلط می شود.
اما آنچه که درنظریه های آلتوسربه چشم می خورد نوع رابطه زیربنا و روبنا است. آنگونه که استریناتی نیزدرنظریه های فرهنگ عامه خود اشاره می کند، ایدئولوژی نشئت گرفته ازروش تولید است و این ایدئولوژی است که بازتولید مناسبات تولید را تامین می کند. این به آن معنی است که ایدئولوژی برحسب پایه اقتصادی و شیوه تولید قابل توجیه می باشد و استقلالی که ازآن صحبت به میان می آید ازطرف شیوه تولید تحمیل شده است. با توجه به این مباحث می توان گفت نظام آموزشی نیز به نوعی از اقتصاد تاثیر گرفته و اثرات این تاثیر پذیری را با بازتولید ایدئولوژی نظام حاکم نشان می دهد.
آیا می توان گفت یک رابطه چرخشی دراینجا وجود دارد که باز نهایتا در دام جبر گرایی گرفتارمان می کند؟!

