خاطره
دیشب پس از حدود چهار روزموفق شدم کتاب ( رمان ) چارداش به قلم دایان پیرسن و ترجمه اسماعیل قهرمانی پوررا به اتمام برسانم. رمانهای الکساندر دوما، در مورد جنگ و انقلاب را خوانده بودم ولی داستان این کتاب ازنوع دیگری بود. داستانی پرازفرازونشیب درمورد خانواده های اشرافی مجارستان. درمورد جنگ و انقلاب و کمونیسم، عدالت خواهی و حق طلبی، عشق و نفرت، انزوا و طرد شدن و به خاطره پیوستن روزهای خوش.
کودکان پر شور و نشاط بزرگ شدند و دوران نوجوانی خود را سپری کردند و جوانهای افسونگر دلفریب پا به سن گذاشته و پیرها مردند و از تمام آنها فقط خاطره ایی باقی ماند. در دوردستها. خاطره هایی از روزهای سکوت و آرامش و شادی و آسودگی. از روزهای نشاط و آرزو برای رسیدن به فرداهایی شادتر در کنار خانواده. اما جنگ با آن چهره پلیدش تمام پاکیها و خوبیها را شست و برد و آنچه بر جای گذاشت، تنها جسدهای تکه شده، فقر و تنگدستی و بی آبرو شدن آبرومندان بود.
جوانان با نشاط نقص عضو شدند و زیبا رویان بیوه و بسیاری از مادران عزادار همسران و فرزندان. سالها سپری شد ولی نتیجه آن، تنها بی سامانی و اعصاب و روان لگد مال شده مردم بود.
اما ما کجای راهیم ؟ ! جوانی از راه نرسیده تمام خواهد شد. همه می دانیم. و چه غم انگیز است روزهای پیری، بدون خاطره دلنشین از جوانی .
چند خط با خدا
خدایا ، هرگز نمی خواهم آن روزها را تجربه کنم. دلم از یاد آوری بدبختی و فلاکت دیگران می لرزد، هر چند مردم آن زمان، سالها است که به چرخه حیات پیوسته اند و آثاری از زندگیشان باقی نمانده. اما می دانم در اوج ماندن و تازاندن تا رسیدن به قله های رفیع شهرت و نام دیری نمی پاید و وقت سراشیبی نزدیک است. به همان نزدیکی رگ گردن.
چند وقتی می شود که مرتبط صفحه بلاگفا را باز می کنم تا مطلبی بنویسم و دوباره آن را می بندم . دریغ از حس و حالی برای نوشتن. نمی دانم اثر گرما است یا بی تفاوتی و خستگی و .. بلاخره امشب تصمیم گرفتم برای رهایی از این حس خسته کننده فقط چند خطی بنویسم تا شاید فراموشم نشود نوشتن هم آیینی دارد.

