کجایی جوانی که یادت به خیر ؟
نمی دانی عزیزم ، و هرگز درک نمی کنی . زیرا به عمرت کلاغ ندیده ایی . کلاغی که مقابل پاهایت رژه رود و تو از ترس آنکه به سویش نظر اندازی نگاهت را دزدیده و به سنگفرش رنگارنگ خیابان نظر انداخته و فرار کنی . فرار از خودت – از خودت که متعجب شده ایی از فرار گنجشکها . گنجشکهایی که امروز کلاغها هم جا پای آنها نمی گذارند.
نمی دانی عزیزم ، و هرگز درک نمی کنی ، که روزگاری خوراندن غذا به سگها و گربه ها شریف تر از خوراک خوراندن به گرسنگانی از جنس خودمان بود . شریف تر برای آنکه متمایزت کند از دیگری – و تو ، تو شوی با تمام خصویات جدید . آری نمی دانی ، زیرا امروز سگ و گربه ایی در خیابانها نمی بینی ، حتی راه های جدیدی برای بر افراشتن پرچم هویت پیدا شده – راحت تر و کم خرج تر از مد .!
نمی دانی عزیزم ، و هرگز درک نمی کنی . زیرا آنچه من دیده ام امروز کهنه تر از آن است که درخششی در چشمانت ایجاد کند و پاسخی باشد برای ذهن کنجکاوت .
می دانم ، جای سنگ فرش خیابان ولی عصر را ریلها پوشانده اند ، همین ریلهای روانی که قدم به قدم خاطره مرا – نه خاطره ما را – از ذهنها دور ساخته .
جای تک تک درختهای سر به فلک کشیده این خیابان روح انگیز را ساختمانهایی که قصد دارند با فلک برابری کنند گرفته و تو نمی توانی نقش خاطره حرفهای عاشقانه ما را بر آنها بخوانی . از جوی آب نیز خبری نیست .
نمی دانی عزیزم و هرگز درک نمی کنی . نمی دانی که روزی این خیابان محل گم شدن و پیدا شدن بوده . گم شدن نقابهایی که بر صورتها زده می شود و پیدا شدن افراد جدیدی در پس این نقابها . آری می دانم تجربه های دیروز من کهنه تر از آن است که به کارت آید. صدای نوازش باد در میان برگهای درختان این خیابان جای خود را به صدای حرکت چرخ بر روی ریل داده . ریلی که کشیده شده تا تو زود ترعبور کنی . عبور ، نه از خود درونت بلکه عبور از آنچه که به دست خود بنا کرده ایی.
آری عزیزم ، می دانم !!! واژه کلاغ نیز برایت نا آشنا است . زیرا جای این پرنده سیاه پوش را ماشینهایی گرفته که بر فراز آسمان در حرکتند و تو غافل مانده ایی از گم شدن رد پای گنجشکها بر زمین . زیرا ریل بندی خیابان جهت سرعت در حمل و نقل تجربه جدیدی به زندگی تو وارد کرده که خاطره ایی می شود برای بازگو کردن آن در آینده – برای عزیزترین هایت .
فرازهایی از متن فکس ( و شاید هم محتویات رابطه تله پاتی ) یک جد بزرگوار به نسل آینده اش.
تهران – پاییز 1486 ه . ش .
عادت و زندگی روزمره
صدای زخمه های انگشت برادرم برروی سیمها و آنطرف ترصدای گزارشگرجوانی که شرح ما وقع می دهد، آنسوتر یعنی خارج ازچهاردیواری محل سکونتمان صدای دستگاه سنگ سابی – آخر همسایه مان بنایی دارد – و نه چندان دورتر از اینهمه سروصدا ، پیرمردی فلوت می نوازد – درکوچه.
پدرم در آشپزخانه ظرف می شوید و مادرم در کنارش ...
و من در این میان مشغول ترجمه مقاله ایی هستم.
عادت !
عادت به شلوغی شهر ( به قول زیمل ) بی تفاوتم کرده ، بی تفاوت نسبت به هر آنچه درگذر است. نه پیرمرد را دیدم و نه صدایش را شنیدم. حتی گزارشگر نیز براساس عادت روزانه کاری می آید و می رود و ما فقط عادت کرده اییم به بودنش ، و نه دیدنش . به صدای گیتار برادرم هم عادت کرده ام . همچنین به حضور صدای غریبه وار کارگران همسایه .
درشهرچه خبر است ؟ در شهری سرشاراز بلوا وهیاهو. حتی عادت کرده اییم به دیدن و شنیدن ، و نه فهمیدن وعمیق شدن . نگاه نمی کنیم . می گذریم . بی تفاوت . بدون حضور روح در جسم به هنگام عبور از خیابانها.
عادت کرده اییم نفس بکشیم و نیندیشیم به چگونگی آمدن و رفتن. می خوانیم و می نویسیم، می آییم و می رویم و نتیجه ... ؟ !!
عادت به زندگی کردن ازعمق زندگی ها کاسته و به سطحش اضافه کرده . هفتاد سال می خوریم و می خوابیم ، می آییم و می رویم و به عمق یک سال هم نمی اندیشیم در باب زیست جهانی که به تسخیر عادت در آمده.
گویی انسانها از یاد برده اند که چگونه باید زندگی را معنا کنند. همراه با شور و عشق و طراوت و زندگی کردن به معنای واقعی .

