مرگ و زندگی روزمره
سلام ....... ۥمرد. .....مۥرد.
چی؟!!
گفت سرم درد می کنه می خوابم شاید خوب شد.....خوابید و بلند نشد. همین.
از شنیدن این واژه ها چنان شوکه شده ام که نمی دانم کجا ایستاده ام و چه می کنم.
چه راحت !
تا دیروز روی زمین راه می رفت و امروز مرده است و فردا زیر خاک.
به راحتی یک خواب. خوابید و بلند نشد و من هنوز نتوانسته ام بگویم خدا بیامرزدش.
زیمل و باختین و دوسرتو و ... جلوی چشمهایم رژه می روند و همچنین واژه مرگ . کلمه زندگی روزمره نیز این میان می دود. میان ذهنم.
از مرگ و عزرائیل شنیده اییم و دیده اییم مرگ چگونه میان باورها و عملهایمان قد علم می کند ، ولی این بار فرق داشت.
شاید کاری داشت که می خواست انجام دهد .شاید آرزویی ،حرفی ،حلالیتی ،...نمی دانم !!
بلاخره چیزی که به کسی بسپارد . ولی مجال نیافت.
مرگ و تولد با زندگی روزمره ما عجین شده اند ولی در دنیای پیچیده امروز عوامل عبرت انگیز دیروز، حکم بیگانه زیمل برایمان پیدا کرده اند و یا حتی گاهی یاد آور چیز وارگی لوکاچ اند و در برابرمان قد علم می کنند ، به وقت مراسم .
اگر دیروز مرگ آغاز تولد جدید بود و عبرتی برای زندگان ، امروز ابزاری است برای به یاد سپردن زندگی و به جلوه در آوردن مدهای جدید. خرما و حلوا و چای جای خود را به شیرینی و قهوه می دهد و ...!
مراسم تدفین فردا چگونه خواهد بود ،؟ نمی دانم. ولی می دانم که مرگ تا دیروز واژه ایی غریب به نظر نمی آمد و امروز وحشت سراپایم را گرفته است.
نه ترس از نیست شدن بلکه خوف فراموشی مرگ و به خاطره سپرده شدن آن ، که با انتقال تجربه هم نمی توان چیزی را تغییر داد. البته اگر در نظر بگیریم تجربیات انتقال پذیرند. ( باختین کجایی که یادت به خیر )
مادرم هنوز نمی داند. وای از لحظه ایی که همبازی کودکی و همراه جوانی خود را زیر خاک بیابد.

