عادت و زندگی روزمره
صدای زخمه های انگشت برادرم برروی سیمها و آنطرف ترصدای گزارشگرجوانی که شرح ما وقع می دهد، آنسوتر یعنی خارج ازچهاردیواری محل سکونتمان صدای دستگاه سنگ سابی – آخر همسایه مان بنایی دارد – و نه چندان دورتر از اینهمه سروصدا ، پیرمردی فلوت می نوازد – درکوچه.
پدرم در آشپزخانه ظرف می شوید و مادرم در کنارش ...
و من در این میان مشغول ترجمه مقاله ایی هستم.
عادت !
عادت به شلوغی شهر ( به قول زیمل ) بی تفاوتم کرده ، بی تفاوت نسبت به هر آنچه درگذر است. نه پیرمرد را دیدم و نه صدایش را شنیدم. حتی گزارشگر نیز براساس عادت روزانه کاری می آید و می رود و ما فقط عادت کرده اییم به بودنش ، و نه دیدنش . به صدای گیتار برادرم هم عادت کرده ام . همچنین به حضور صدای غریبه وار کارگران همسایه .
درشهرچه خبر است ؟ در شهری سرشاراز بلوا وهیاهو. حتی عادت کرده اییم به دیدن و شنیدن ، و نه فهمیدن وعمیق شدن . نگاه نمی کنیم . می گذریم . بی تفاوت . بدون حضور روح در جسم به هنگام عبور از خیابانها.
عادت کرده اییم نفس بکشیم و نیندیشیم به چگونگی آمدن و رفتن. می خوانیم و می نویسیم، می آییم و می رویم و نتیجه ... ؟ !!
عادت به زندگی کردن ازعمق زندگی ها کاسته و به سطحش اضافه کرده . هفتاد سال می خوریم و می خوابیم ، می آییم و می رویم و به عمق یک سال هم نمی اندیشیم در باب زیست جهانی که به تسخیر عادت در آمده.
گویی انسانها از یاد برده اند که چگونه باید زندگی را معنا کنند. همراه با شور و عشق و طراوت و زندگی کردن به معنای واقعی .

